![]() |
![]() |
|
| پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب ---------- تـا در این پرده جز اندیشــــــه او نگــذارم |
به مناسبت فرارسيدن عيد سعيد فطر
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطــــان جهـــانم به چنیــــن روز غــــلام است گو شمـــــع میــارید در این جمـــع کــه امــشب در مجلــــس ما مــــــاه رخ دوسـت تمــــام است در مـــذهب مـا بـــــاده حــــلال اسـت ولیــــکن بی روی تو ای ســــرو گـل انــدام حــــرام است گوشـــــم همــه بر قول نی و نغمــه چنگ است چشمم همــــه بر لعل لب و گـــردش جـــام است در مجلــس مــا عطـــــر میامیـــــز که مــــا را هر لحظه ز گیســـوی تو خوش بوی مشـام است از چــــاشنی قنـــــد مگــــو هیــچ و ز شـــــکـر زان رو که مـــــرا از لب شیرین تــــو کام است تــا گنـــج غمــت در دل ویرانـــــه مقیــــم است همــــواره مـــرا کـــوی خــــرابات مقــــام است از ننــگ چه گویی که مــــرا نام ز ننــگ است وز نـــــام چـــه پرسی که مرا ننگ ز نــام است میخـــواره و ســــرگشتــه و رنـــدیم و نظــرباز وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است بــا محتسبــــم عیــب مگوییـــــد کـــــه او نیــــز پیوستـــــه چـــو ما در طلب عیــش مــــدام است حافـــظ منشیـــن بی مــــی و معشـــوق زمـانـی کایـــام گـــل و یاسمـــــن و عیـــــد صیــام است
(حافظ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 شهریور1388ساعت 14:0 توسط عليرضا |
|
|
آب بقا کجا و لب نوش او کجـا؟ آتش کجا و گرمی آغــوش او کجا ؟
سیمین و تابناک بُـوَد روی مه ، ولی سیمینـه مَـــه کجا و بنا گوش او کجا ؟
دارد لبی که مستی جاوید می دهـد مینـــای می کجا و لب نوش او کجا ؟
خفتم به یاد یار در آغوش گل ، ولی آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا ؟
بی سوز عشق ، ساز سخن چون کند رهـی؟ بانگ طرب کجا ، لب خاموش او کجا ؟
(رهي معيري) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 11:33 توسط عليرضا |
|
|
شب چـــو در بستم و مست از می نابش کردم مــاه اگر حلقــــه به در کوفت جوابــش کردم دیدی آن تـُــرک خـُــتا دشمـن جان بود مــرا ؟ گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم ! منزل مـــردم بیگانه چو شــد خانه ی چشـــــم آنقــــدر گریــــــه نمـودم که خرابـــش کـردم شــرح داغ دل پروانــــــه چو گفتم با شمــــــع آتشـــی در دلــــــش افکنــــدم و آبـــش کردم غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهــاد ! خواندم افسانه ی شیــرین و به خوابش کردم ! دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر بر ســــــر آتش جــــور تو کبابــــش کـــردم ! زنــــدگی کردن من مـــــردن تدریجـــــی بود ! آنچــه جان کــَــند تنم عمــــر حسابش کــردم (فرخی یزدی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 بهمن1387ساعت 16:32 توسط عليرضا |
|
|
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستين سرد نمناكش باغ بي برگي، روز و شب تنهاست، با سكوت پاك غمناكش.
جامهاش شولاي عريانيست ور جز اينش جامهاي بايد، بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
باغبان و رهگذاري نيست باغ نوميدان، چشم در راه بهاري نيست.
ور به رويش برگِ لبخندي نميرويد؛ باغ بي برگي كه ميگويد كه زيبا نيست؟ داستان از ميوه هاي سر به گردونسايِ اينك خفته در تابوت پست خاك ميگويد. باغ بي برگي خندهاش خوني است اشك آميز جاودان بر اسبِ يالافشانِ زردش ميچمد در آن پادشاه فصلها ، پاييــــــز.
(اخوان ثالث) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مهر1387ساعت 13:37 توسط عليرضا |
|
|
دارم سخنــی با تـــو و گفتن نتوانــــــــم تو گرم سخــــــن گفتن و از جام نگاهت شادم به خیـــــال تو چو مهتــاب شبانگاه با پرتو ماه آیم و چون سایــــــــــه دیوار دور از تو من سوختـه در دامن شب ها فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ ای چشم ِ سخن گوی، تو بشنو ز نگاهم (شفيعي كدكني) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 شهریور1387ساعت 0:43 توسط عليرضا |
|
|
چه دانستم که این سودا مرا زين سان کند مجنون دلم را دوزخي ســــازد دو چشـــــمم را کنــــد جيحــــون
چــــــه دانستم که سيلابي مــــــرا ناگـاه بربايــــد چـــو کشتــــــي ام در انـدازد ميـــان قلــــــزم پر خــون
زند موجـي بر آن کشتي که تختــه تختــه بشکافد که هــر تختــــــه فرو ريزد ز گــــردش هاي گوناگـــون
نهنگي هم برآرد ســـر خورَد آن آب دريــــــا را چنـــــان درياي بي پايان شود بي آب چـــون هامـــــــــون
چون اين تبديل ها آمد نه هامون مانـــد و نه دريا چه دانم من دگرچون شد که چون غـرق است دربي چون (حضرت مولانا)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 12:59 توسط عليرضا |
|
|
ندانم كان مَـــه نامهربان ، يادم كنــــد يا نــه؟
خرابــم آنچنان ، كز باده هم تسـكين نمي يابم
صبا ا زمن پيامي ده ، با آن صياد سنگين دل
من از ياد عزيزان ، يك نفس غافل نيــَــم اما
رهي ، از نالم خون مي چكــد ، اما نمي دانم
(رهی معیری)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 اسفند1386ساعت 0:6 توسط عليرضا |
|
|
ميروم خسته و افسـرده و زار سـوي منزلگــه ويرانه خويش به خـدا مي برم از شهـــر شما دل شوريــده و ديوانــه خويش ************************* مي برم تا كه در ان نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گنـاه شستشويش دهم از لكه عشــق زين همـــه خواهش بيجا وتباه ************************* مي برم تا زتو دورش ســـازم زتو ،اي جلــــوه اميد محــــال مي برم زنـــده بگورش سازم تا از اين پس نكنــد ياد وصال ************************* ناله مي لرزد،مي رقصد اشك آه ، بگــــذار كه بگريزم مـــن از تو ، اي چشمه جوشان گناه شايـد آن به كـه بپرهيـــزم من ************************* بخـــدا غنچـــــه شـــادي بودم دست عشق آمد از شاخـم چيد شعلــه آه شد م ، صــد افسوس كه لبــم باز بر آن لب نرسيـــد ************************* عاقبت بنــد سفـــر پايـــم بست ميروم، خنده به لب،خونين دل مي روم از دل من دست بردار اي اميـــــد عبث بي حاصــــل (فروغ فرخزاد) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 دی1386ساعت 16:47 توسط عليرضا |
|
|
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 7:34 توسط عليرضا |
|
|
از بــاغ مي برنــــد چـراغاني ات كننــــد تا كـاج جشــن هاي زمستاني ات كننــد پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهاي تار» تنهــا به اين بهانـــه كه باراني ات كنند يوسف! به اين رهـا شدن از چاه دل مبند اين بار مي برند كه زنــــداني ات كنند اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي شايد به خاك مـردهاي ارزاني ات كنند يك نقطـه بيش فرق رحـيم و رجـيم نيست از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند آب طلب نكــــرده هميشــه مـــــراد نيست گاهي بهانهاي است كه قرباني ات كنند (فاضل نظری)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 0:18 توسط عليرضا |
|
|
مناجات خواجه عبدالله انصاری (4)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 23:35 توسط عليرضا |
|
|
دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنـم ســـِــر عشقــم آشکـارا گشت ، پنهـــان چون کنـم هـرکـَـسم گویـــد که درمـــــــانی کن آخــــــر درد را چون به دردم دایما مشغــــول ، درمـان چون کنم چون خروشـــــم بشنود هـر بی خبــر گوید خمـــوش می طپـــــد دل در برم مـی سوزدم جان چون کنـم عالمی در دست من ، من همچــــــو مـویی در بـرش قطرهای خون است دل ، در زیر طوفان چون کنم در تمـــــــوزم مانـــــده جـان خستــــه و تـن تب زده وآنگــــهم گوینــــد بــراین ره به پایــان چــون کنم چــــون نـدارم یک نفـــس اهـــلیت صـف النعـــــــال پیشگــــه چــون جــویم و آهنگ پیشـــان چون کنم در بن هــر موی صــــــد بت بیش می بینـم عیـــــان در میان این همـــه بت عــــزم ایمـــان چـــون کنم نــــه ز ایمـــــانم نشـــانی نـــه ز کفــــرم رونــــــقی در میــان ایـن و آن درمانــــده حیـــران چون کنـم چــون نیامــــــد از وجــــــودم هیـــچ جمعیت پدیــــد بیش ازین عـطار را از خود پریشـــان چون کنـــم (عطار)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 تیر1386ساعت 18:33 توسط عليرضا |
|
|
دیدی ای دل که غـــم عشق دگربار چه کرد ؟
چون بشـــــد دلبر و با یار وفادار چه کرد ؟
آه از آن نرگس جــــادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چــه کرد ؟
اشک من رنگ شفــــق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد ؟
برقی از منــــــزل لیلی بدرخشیــــد سحـــــــر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کــرد ؟
ســـــــــاقیا جام میام ده که نگارنــــــده غیب نیست معلوم که در پرده اســــرار چه کرد ؟
آن کــــه پرنقــــش زد این دایـــــره مینـــــایی کس ندانست که در گردش پرگـار چه کرد ؟
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینـــــه ببینید که با یــــــار چه کرد ؟ (حافظ)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 14:6 توسط عليرضا |
|
|
امروز 29 خرداد 86 سالروز تولد من هست . گفتند : اون روزی که به دنیا اومدم مصادف بوده با ۱۳ رجب (روز ولادت امیرالمومنین) و به همین دلیل اسمم رو علیرضا گذاشتند . حالا که 29 بهار برای من از سال 1357 میگذره ، نمی دونم چقدر به آرزوهام رسیدم و خواهم رسید ؟ و آیا آنچه که الان هستم ، نهایت آن چیزی هست که برام مقـــّدر شده بود ؟ نمی دونم باید خوشحال باشم که امروز روز تولدم هست یا ناراحت که یک سال دیگه از فرصتی که خدا در اختیارم قرار داده بود رو از دست دادم ؟ بقول بزرگی " فردا اولین روز از بقیه عمرم هست " کاش بتونم از بقیه عمرم به نحو شایسته ای استفاده کنم . امروز یه مناسبت دیگه هم داره . دقیقـاً 30 سال پیش در 29 خرداد 1356 معلم بزرگی بدست جلاد زمان به دیار حق شتافت . امروز سالروز شهادت دکتر علی شریعتی هست . شاید خدا خواسته که من هر سال روز 29 خرداد وقتی خاطرات یک ساله عمرم رو ورق میزنم یادی هم از معلم شهید دکتر شریعتی بکنم .
روحش شاد خالی از لطف نیست که نمونه ای از نیایش های استاد رو اینجا بنویسم .
ای خداوند ! به علمای ما مسئوليت به عوام ما علم به مومنان ما روشنايی به روشنفکران ما ايمان به متعصبين ما فهم به فهميدگان ما تعصب به زنان ما شعور به مردان ما شرف به پيران ما آگاهی به جوانان ما اصالت به اساتيد ما عقيده به دانشجويان ما ...نيز عقيده به خفتگان ما بيداری به بيداران ما اراده به مبلغان ما حقيقت به دينداران ما دين به نويسنگان ما تعهد به هنرمندان ما درد به شاعران ما شعور به محققان ما هدف به نوميدان ما اميد به ضعيفان ما نيرو به محافظه کاران ما گستاخی به نشستگان ما قيام به راکدان ما تکان به مردگان ما حيات به کوران ما نگاه به خاموشان ما فرياد به مسلمانان ما قرآن به شيعيان ما علی به فرقه های ما وحدت به حسودان ما شفا به خود بينان ما انصاف به فحاشان ما ادب به مجاهدان ما صبر به مردم ما خودآگاهی و به همه ی ملت ما همت تصميم و استعداد فداکاری و شايستگی نجات و عزت ببخش! و شما : ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید ! پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت. و شما : ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید ! پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت. و شما : ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم ... پس از این مرا کمتر خواهید دید !! خدایا : عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار. خدایا : به من قدرت تحمل عقیدهء مخالف ارزانی کن. خدایا : رشد عقلی و علمی ، مرا از فضیلت تعصب ، احساس ، و اشراق محروم نسازد. خدایا : مرا همواره ، آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری ، مثبت یا منفی ، قضاوت نکنم. خدایا : شهرت، منی را که: می خواهم باشم ، قربانی منی که: می خواهند باشم ، نکند. خدایا : مرا به خاطر حسد، کینه و غرض، عملهء آماتور ظلمه مگردان. خدایا : خودخواهی را چندان در من بکش ، یا چندان برکش، تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم ، و از آن در رنج نباشم. خدایا: آتش مقدس شک را آنچنان درمن بیفروزتا همۀ یقین هایی را که درمن نقش کرده اند ، بسوزد و آنگاه ازپس تودۀ این خاکستر، لبخندمهراوه برلب های صبح یقینی ، شسته ازهر غبار، طلوع کند. خدایا: مرایاری ده تاجامعه ام را برسه پایۀ کتاب ، ترازو و آهن استوارکنم و دلم را ازسه سرچشمۀ حقیقت ، زیبایی و خیر سیراب سازم. خدایا: به من زیستنی عطاکن که در لحظۀمرگ ، بربی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم ومردنی عطا کن که ، بربیهودگیش ، سوگوار نباشم. بگذارتا آن را من ، خود،انتخاب کنم ، اما آنچنان که تو دوست داری. خدایا: مگذار، که : ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر، مرابا کسبۀ دین ، با حَمَلۀ تعصب و عَمَلۀ ارتجاع ، هم آواز کند. که : آزادی ام اسیرپسند عوام گردد. که : دینم ، درپس وجهۀ دینی ام ، دفن شود، که : عوام زدگی ، مرامقلد تقلیدکنندگانم سازد، که : آنچه راحق می دانم ، به خاطرآنکه بدمی دانند ، کتمان کنم ! خدایا: می دانم که اسلام پیامبر تو، با نَه آغازشد و تشیع دوست تو، با نَه آغاز شد. مرا ای فرستندۀ محمد ،و ای دوست دار علی! به اسلام آری و به تشیع آری کافر گردان! خدایا : مسئولیت های شیعه بودن را ـ که علی وار بودن وعلی وارزیستن و علی وار مردن است وعلی وارپرستیدن وعلی واراندیشید ن وعلی وار جهادکردن و علی وار کار کردن و علی وارسخن گفتن و علی وار سکوت کردن است- تا آنجاکه درتوان این بندۀ ناتوان علی است ،همواره فریادم آر. خدایا: رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ؛ قوتم بخش تا نانم را ، و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند ، نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند. ای خداوند ! تو که به بنی آدم کرامت بخشیده ای ، توکه اما نت خاص خویش را بردوش بنی آدم نهاده ای ، توکه همۀ پیامبرانت را برای تعلیم کتاب و تحقق عدالت مبعوث کرده ای ، توکه عزت را ازآن خود می دانی و ازآن پیامبران خود واز آن انسانهایی که ایمان دارند... ما انسانیم ، به تو و پیام پیامبران تو ایمان داریم . آزادی و آگاهی و عدالت وعزت را ازتو می خواهیم . ببخش ، که سخت محتاجیم ، و دردناکانه ترازهمه وقت ، قربانی اسارت وجهل و ذلتیم . ای خداوند ! تو که ((همۀ فرشتگانت را درپای آدم به سجده افکندی)) ، اینک نمی بینی که بنی آدم را درپای دیوان به خاک سجودافکنده اند ؟ آنان را ازبند عبودیت بت های این قرن - که خود تراشیده ایم ـ به بندگی آزادی بخش عبادت خویش ، آزادی ببخش ! و این هم شعری از معلم شهید : از دیـــــده به جای اشک خــــون می آیـــــد دل خون شده ، از دیـده برون می آید دل خون شد از این غصّه که از قصّه عشق می دیـــد که آهنگ جنـــــون مـی آید می رفت و دو چشـــــــم انتظارم بــــــر راه کان عمر که رفته ، باز چون می آید؟ با لالــــه که گفت حـــــال ما را کــــه چنین دل سوختــــه و غرقه به خون می آید کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمــــع کز صحبت تو ، بوی جنون می آیـــد ( دکتر علی شریعتی ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 0:8 توسط عليرضا |
|
|
مناجات خواجه عبدالله انصاری (۳)
الهي! اگر خامم، پختهام كن، و اگر پختهام، سوختهام كن. الهي! عَلَمي كه افراشتي، نگونسار مكن، و چون در اخر عفو خواهي كرد، در اول شرمسار مكن.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 خرداد1386ساعت 0:34 توسط عليرضا |
|
|
شنیدم که چون قــوی زیبا بمیـــــــرد فریبنــــده زاد و فریبــــا بمیـرد شب مرگ تنهــــــا نشیند به موجــــی رود گوشه ای دور وتنهـا بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب که خـود درمیان غزلهـــا بمیرد گروهی بر آننــد کاین مـــرغ شیـــــدا کجا عاشقی کـــــرد آنجا بمیـرد شب مرگ از بیــــــم آنجا شتابــــــــد که از مرگ غافل شود تا بمیـرد من این نکتــــــه گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحـــرا بمیرد چو روزی زآغوش دریـــا برآمــــــــد شبی هـم درآغوش دریا بمیـــرد تو دریای مــن بودی آغوش واکــــــن که میخواهـد این قوی تنها بمیرد (دکتر حمیدی شیرازی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 0:43 توسط عليرضا |
|
|
باز من ديوانه ام ، مستم .
باز مي لرزد ، دلم ، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را ، دست !
آبرويم را نريزي ، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
(مهدی اخوان ثالث)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 2:3 توسط عليرضا |
|
|
اشكــم ولي به پاي عزيزان چكيـــده ام با ياد رنگ وبوي تو اي نوبهـار عشق چون خاك در هـــواي تو ازپا فتـاده ام من جلوه شباب نديدم به عمـــر خويش از جام عاشقيت مي نابي نخــــورده ام مـــوي سپيــــــد را فلكم رايگان نــــداد اي ســــرو پاي بستـــه به آزادگي منـاز گر ميگريزمد از نظر مردمـان رهـــي (رهي معيري)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 0:22 توسط عليرضا |
|
|
انيـــس جان غــــــم فرسوده بيمـــــــار هم باشيم
شب آيد شمـــع هم گرديم و بهـر يكديگر سوزيم شـود چون روز دست و پاى هم در كار هم باشيم
دواى هم ، شفـــاى هم ، براى هم ، فـــــداى هم دل هم ، جان هم ، جانان هم ، دلـــــدار هم باشيم
به هم يك تن شويم و يكـدل و يكرنگ و يك پيشه ســــرى در كار هم آريم و دوش بار هـــم باشيم
جــــدايى را نباشــــد زهـره اى تا در ميــــان آيد به هم آريم سر، برگردهم ، پر كار هم باشيـــــم
حيات يكدگــــر باشيم و بهـــــر يكدگر ميــــــريم گهـــى خندان زهـــم گه خسته و افكار هم باشيم
به وقت هوشــــــيارى عقل كل گرديم و به هــــم چو وقت مستى آيد ساغــــــر سـرشار هم باشيم
شويم از نغمـــه سازى عندليبى غم ســـــراى هم به رنگ و بوى يكديگر شــــده گلزار هم باشيم
بــــــه جمعيت پنـــــــاه آريم از باد پريشــــــانى اگر غفلت كنـــد آهنگ ، ما هشيـــار هم باشيم
براى ديــــده بانى خواب را بر يكــــــدگر بنديم ز بهــــر پاسبانى ديـــده بيـــــدار هم باشــــــيم
جمال يكدگـــــر گرديم و عيب يكـــــدگر پوشيم قبا و جبـــــه و پيراهن و دستــــــار هـم باشيم
غم هم ، شادى هم ، دين هم ، دنياى هم گرديم بلاى يكــــــدگر را چــاره و ناچار هم باشيــم
بلا گـردان هـــم گرديده گِــــــرد يكدگر گرديم شـــــده قربان هم از جان و نيت دار هم باشيم
يكى گرديم در گفتار و در كردار و در رفتــار زبان و دست و پا يك كرده خدمتكار هم باشيم
نمى بينم بجز تو همدمى اى ، فيض ، در عالم بيا دمســــاز هم گنجينــه اســـــرار هم باشيم (ملا محسن فیض کاشانی) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 23:57 توسط عليرضا |
|
|
مناجات خواجه عبدالله انصاری (۲)
الهي! گرفتار آن دردم، كه تو داروي آني، بندة آن ثنايم كه تو سزاوار آني، من در تو، چه دانم؟ تو داني. تو آني كه مصطفي گفت، من ثناي تو را نتوانم شمرد آن گونه كه تو خود بر نفس خويش ثنا گفتي. الهي! فراق، كوه را هامون كند، هامون را جيحون كند، جيحون را پر خون كند. داني كه با اين دل ضعيف، چون كند؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 فروردین1386ساعت 10:48 توسط عليرضا |
|
|
به مناسبت فرارسیدن بهار ۱۳۸۶
بهار را باور كن باز كن پنجرهها را كه نسيم
و بهار روي هر شاخه كنار هر برگ
( فريدون مشيري )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 21:31 توسط عليرضا |
|
|
همچــو فرهـــاد بود كوه كـني پيشــــه ما
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 23:4 توسط عليرضا |
|
|
« تساوی »
معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسیها، لواشک بین خود تقسیم میکردند وان یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق میزد برای اینکه بیخود های و هوی میکرد با آن شور بیپایان تساویهای جبری را نشان میداد با خطی خوانا بر روی تختهای کز ظلمتی تاریک، غمگین بود تساوی را چنین نوشت: «یک با یک برابر است»
از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد .... به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جای ماند!! و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود آیا باز، یک با یک برابر بود؟؟؟ سکوت مدهشی بود و سوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد، آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود آنکه زر و زور داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان، واحد یک بود آنکه صورت نقرهگون چو قرص ماه داشت بالا بود وان سیه چرده که مینالید پایین بود اگر یک فرد انسان، واحد یک بود این تساوی زیر و رو میشد حالا میپرسیم: اگر یک با یک برابر بود نان و مال مفت خوران از کجا آماده میگردید؟ یا چه کس دیوار چینها را بنا میکرد؟ اگر یک با یک برابر بود پس چه کس پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزدگان را در قفس میکرد؟ معلم نالهآسا گفت: بچهها در جزوههای خود بنویسید یک با یک برابر نیست... ( خسرو گلسرخی )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 23:37 توسط عليرضا |
|
|
حسین ( ع ) به مناسبت فرارسیدن ایام محرم
شیعـــیان دیگـــــــر هــوای نینـــــــوا دارد حسین از حریم کعبه ی جـــدش به اشکی شست دســـت میبرد در کربـــلا هفتـــــاد و دو رنج عظیــــــــم پیــش رو راه دیــــــار نیستـــــی کافیــــش نیست بس که محملهـــا رود منزل به منزل با شتـــــاب رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برنــــد بردن اهل حـــــــرم دستور بود و سـِــــــر غیـب سروران ، پروانگان شمـــــع رخســـــارش ولـی ســــــر به تاج زین نهـــــاده راه پیمای عـــــراق او وفای عهد را با سَــــــر کنـــــد ســــــودا ولی دشمنانـــش بـــــی امان و دوستانــش بی وفـــــــا سیـــــرت آل علی با ســــرنوشت کربـــــــلاست آب خـــــود با دشمنان تشنــــــه قسمت می کنـــد دشمنش هم آب می بنــــدد به روی اهـــــــل بیت بعد ازاینش صحنه ها و پرده ها اشکست و خون سازعشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای دست آخر کز همه بیگانه شـــــد دیـــدم هنــــــوز شعر گوید گوش کردم تا چه حد خواهد از خـــدا اشک خونین گو بیــــا بنشین به چشــــــم شهریار ( استاد شهریار)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 21:48 توسط عليرضا |
|
|
علی ( ع ) به مناسبت فرارسیدن عید غدیر خم تا صورت و پیونـــــد جهـــان بود علی بود تا نقش زمیـــن بود و زمان بود علی بود شاهی که ولی بود و وصی بود علــــی بود سلطان سخـــا و کرم و جـــود علی بود مسجـــــــود ملایک که شد آدم زعلی شـــد آدم چـو یکی قبلــــه و معبـــــود علی بود آن معنی قرآن که خــــــدا در همــــه قرآن کردش صفت عصمت و بستــود علی بود جبــــــریل که آمــــــد ز بر خالق یکتــــــا در پیش محمـــد شد و مقصـــود علی بود آن قلعه گشـــــــــا که در قلعـــه ی خیــــبر برکند به یک حملـــه و بگشـــود علی بود عیسی به وجود امد و فی الحال سخن گفت آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود چنــــــــدان که در آفاق نظــر کردم و دیدم از روی یقین در همه موجـــــود علی بود این کفـــــر نباشد سخــــن کفر نه این است تــا هست علــــی باشد و تا بــود علی بود سِـــر دو جهان جمله ز پیــــــدا و ز پنهان شمــــــس الحق تبریز که بنمـــودعلی بود ( حضرت مولانا ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 دی1385ساعت 23:30 توسط عليرضا |
|
|
آتشي جانسوز هر طرف مي سوزد اين آتش پرده ها و فرش ها را تارشان با پود من به هر سو مي دوم گريان در لهيب آتش پر دود وز ميان خنده هايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد از درون خسته سوزان مي کنم فرياد ، اي فرياد خانه ام آتش گرفتست آتشي بي رحم همچنان مي سوزد اين آتش نقش هايي را که من بستم به خون دل بر سر و چشم درو ديوار در شب رسواي بي ساحل واي بر من واي بر من سوزد و سوزد غنچه هايي را که پروردم بدشواري در دهان گود گلدان ها روز هاي سخت بيماري از فراز بامهاشان شاد دشمنانم موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب بر من آتش بجان ناظر در پناه اين مشبک شب من بهر سو مي دوم گريان از اين بيداد مي کنم فرياد ، اي فرياد واي بر من همچنان مي سوزد اين آتش آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان وانچه دارد منظر و ايوان من بدستان پر از تاول اين طرف را مي کنم خاموش وز لهيب آن روم از هوش زان دگر سو شعله برخيزد ، بگردش دود تا سحرگاهان که ميداند که بود من شود نابود خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر » واي آيا هيچ سر بر مي کنند از خواب مهربان همسايگانم ازپي امداد سوزدم اين آتش بيداد گر بنياد مي کنم فرياد ، اي فريــــــــــــــاد ، فريــــــــــــــــــــاد (اخوان ثالث) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 17:47 توسط عليرضا |
|
|
همـــــي گويــــم و گفتـهام بارهــــــا بود كيش من ، مهــــر دلدارها پرستش به مستي است در كيش مهر برونند زين جرگه هشيـــــارها به شادي و آســايش و خواب و خور ندارنـد كــــــاري ، دل افكارها به جز اشك چشم و به جـــز داغ دل نبــــــاشد به دست گرفتـــــارها كشيـــــــدند در كـــــوي دلدادگــــان ميـــــان دل و كـــام ، ديوارهـا چه فرهادها ، مــــرده در كوههـــــا چه حلاجهـــــا ، رفته بر دارها چه دارد جهـــان، جز دل و مهر يار مگــــــر تودههايــــي ز پندارها ولي رادمــــــردان و وارستگــــــان نبازنـــــــد هرگــــز به مردارها همين مهـــــرورزان كه آزادهانــــــد بريزنــــد از دام جــــان ، تارها به خون خود آغشتـــــه و رفتهانــــد چه گلهايي رنگين به جوبارهــا بهـــاران كه شاباش ريزد سپهـــــــر به دامان گلشــن ، ز رگبــــارها كشد رخت، سبزه به هامون و دشت زنــــــد بارگـــــه گل به گلزارها نگـــارش دهـــــــد گلبـن جويبــــــار در آيينــــه آب ، رخســـــــــارها رود شـــــــاخ گل در بر نيلوفـــــــر برقصـــــد به صد ناز، گلنـــارها درد پرده غنچـــــــه را باد بــــــــام هـــــــزار آورد نغز گفتــارهــــــا به آواي ناي و بــــه آهنگ چنــــگ خروشـــد ز سرو و سمن ، تارها بــه ياد خــــــــم ابروي گلـــــــرخان بكـــــش جام ، در بزم ميخوارها گـــــره را ز راز جهان، باز كــــــن كه آسان كنـــد باده ، دشــــوارها جز افســون و افسانـــه نبْــوَد جهـان كه بستنـــــــد چشم خشــــــايارها به انـــــدوه آينــــــده خــــود را مباز كه آينده، خوابي است چون پارها فريب جهـان را مخـــــور زينهـــــار كه در پاي اين گــل ، بود خارها پيــــــاپي بكش جـــام و سرگرم باش بـِـهـِـل ، گــــر بگيرند بيكــــارها (علامه طباطبايي) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آذر1385ساعت 14:8 توسط عليرضا |
|
|
شـاد آمـدی شـاد آمـدی ، ناگــه ز در باز آمـــدی
بنشین وخوش بنشین وخوش ، چون محرم راز آمدی خوش بینمت خوش بینمت ، ماه پری وش بینمت
حوری مگــر حوری مگــر ، با شیـــوه ناز آمــــــدی زاری کنـان زاری کنـان ، پیش رخ تو بیــــدلان
چون بلبــل و گل ناگهـــان ، با برگ و با ســـاز آمدی ســرو روان ســرو روان ، بر جویبار عاشقــان
ای دولت و بخت جوان ، بس خوب و دمســـاز آمدی باما خوش آ باما خوش آ ، پیش من آ پیش مـن آ
هـــم شوخ و شنگ و دلربـا ، خانـــه برانداز آمــــدی صبری بکن صبری بکن ، یا جامــه صبری بده
چون یوسف مصــــری دگر ، با قـــدر و اعزاز آمدی آوازهـــا آوازهـــا ، از تو بـه عالـــم شــد روان
ای شمــس تبریزی زمـــــن ، هــم تو به آواز آمـــدی (حضرت مولانا)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 آبان1385ساعت 21:4 توسط عليرضا |
|
|
قرن ما از همان روزي كه دست حضرت قابيل روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است صحبت از آزادگي ، پاكي ، مروت ، ابلهي است صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست قرن «موسي چمبه» هاست ! روزگار مرگ انسانيت است من كه از پژمردن يك شاخه گل از نگاه ساكت يك كودك بيمار از افغان يك قناري در قفس از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار اشك در چشمان و بغضم در گلوست وندرين ايام ، زهرم در پياله اشک و خونم در سبوست مرگ او را از كجا باور كنم ؟ صحبت از پژماردن يك برگ نيست واي ! جنگل را بيابان ميكنند دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنان ميكنند هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا آنچه اين مردمان با جان انسان مي كنند !؟ صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست در كويري سوت و كور در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است ! ( فریدون مشیری )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 7:33 توسط عليرضا |
|
|
مـــرا می بينــی و هـــــر دم زيادت می کنــی دردم تو را می بينــم و ميلـــــم زيادت می شـــــود هر دم به سامانــم نمـی پرســی نمی دانـــم چه ســــر داری به درمـــــــانم نمی کوشـــی نمی دانی مگــــر دردم نه راه است اين که بگذاری مرا بر خاک و بگريزی گـــــذاری آر و بازم پرس تا خـــاک رهت گـــــردم ندارم دستت از دامن بجــــــز در خاک و آن دم هـم کــه بر خاکــــم روان گردی به گرد دامنت گــــردم فرورفت از غـــم عشقت دمــم دم می دهی تا کـــی دمـــــــار از مـــــن برآوردی نمی گـــويی برآوردم شبـی دل را بــه تاريکی ز زلفت بــاز می جستـــــم رخت میديــــــدم و جــامی هلالی باز میخـــوردم کشيـــدم در برت ناگــــاه و شـــــد در تاب گيسويت نهــــادم بر لبت لب را و جــــــان و دل فــــدا کردم تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان می ده چو گرمی از تو میبينم چه باک از خصم دم سردم (حافظ)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 0:23 توسط عليرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آنكس كه بداند و بداند كه بداند
اسب طرب از گنبد گردون بجهاند آنكس كه بداند و نداند كه بداند بيدار كنيدش كه تا خفته نماند آنكس كه نداند و بداند كه نداند لنگان خرك خويش به مقصد برساند آنكس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابدالدهر بماند |
| پیوندها |
|
يافا زري |
|
RSS
|