مناجات خواجه عبدالله انصاری (۳)

 

 

 

      الهي! اگر خامم، پخته‌ام كن، و اگر پخته‌ام، سوخته‌ام كن.
      الهي! مكش اين چراغ افروخته را، و مسوزان اين دل سوخته را، و مَدَر اين پردة دوخته را، و مران اين بندة آموخته را.
      الهي! از آن خوان كه از بهر خاصان نهادي، نصيب من بينوا كو . اگر مي‌فروشي، بهايش كه داده و گر بي‌بها مي‌دهي بخش ما كو؟
تو لالة سرخ و لؤلؤ مكنوني من مجنونم، تو ليليّ مجنوني
تو مشتريان بابضاعت داري با مشتريان بي‌بضاعت چوني؟
اي كريمي كه بخشندة عطايي، و اي حكيمي كه پوشندة خطايي، و اي صمدي كه از ادراك ما جدايي، و اي احدي كه در ذات و صفات بي‌همتايي، و اي قادري كه خدايي را سزايي، و اي خالقي كه گمراهان را، راهنمايي. جان ما را، صفاي خود ده، و دل ما را، هواي خود ده، و چشم ما را، ضياي خود ده، و ما را از فضل و كرم خود آن ده، كه آن به.
اين بنده چه داند كه چه مي‌بايد جُست داننده تويي هر آنچه داني آن ده
      الهي! فرمودي كه در دنيا ـ بدان چشم كه در توانگران مي‌نگرند ـ به درويشان و مسكينان نگرند.
      الهي! تو كرمي و واوليتري، كه در آخرت بدان چشم كه در مطيعان نگري، در عاصيان نگري.
      الهي! آفريدي رايگان، و روزي دادي رايگان؛ بيامرز رايگان، كه تو خدايي نه بازرگان.
من بندة عاصيم رضاي تو كجاست تاريك دلم نور و ضياي تو كجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشي آن بيع بود، لطف و عطاي تو كجاست
      الهي! آنچه تو كِشتي، آب ده، و آنچه عبدالله كشت، بر آب ده.
      الهي! مگوي كه چه آورده‌ايد كه درويشانيم، و مپرس كه چه كرده‌ايد كه رسوايانيم.
      الهي! ترسانم از بدي خود؛ بيامرز مرا به خوبي خود.
      الهي! اگر عبدالله را نمي‌نگري، خود را نگر، و آبروي من پيش دشمن مبر.

      الهي! عَلَمي كه افراشتي، نگونسار مكن، و چون در اخر عفو خواهي كرد، در اول شرمسار مكن.
      الهي! همه از تو ترسند، و عبدالله از خود، زيرا كه از تو همه نيكي آيد و از عبدالله بدي.